نگاهی به جایگاه انسان در دنیای جدید از منظر شهید آوینی

پنجشنبه 22 دی 1390 10:11 ب.ظ

نویسنده : دفتر امام جمعه رودبار

نگاهی به جایگاه انسان در دنیای جدید از منظر شهید آوینی
 

نویسنده:محمد رکن آبادی

 

درآمد
 

شهید آوینی نوشته «آغازی بر یك پایان» را با تذكر حضور در دنیای جدید آغاز كرده است. دنیایی كه پیش از آنكه ما اختیار و اراده ای در ساختن آن داشته باشیم پیرامون ما وجود یافته و اقتضائاتش را بر ما تحمیل كرده است. جهانی كه آدم پس از تولد با آن روبه رو می شود نیز اول چنین بوده است، پاگذاشتن در دنیایی كه بدون انتخاب به آن آمده ایم. اما تفاوت ظریفی میان این دو روش ورود هست و اتفاقاً‌ این تشبه به خدا و خود را به جای خدا نشاندن و مبنای كار عالم و آدم را تغییر دادن تصادفی نبوده است. محمد ركن آبادی كه با روحیات و نگاه شهید آوینی مأنوس و با زوایای فكری او كاملاً‌ آشناست، تحلیل بر مطلب«آغازی بر یك پایان» به رشته تحریر درآورده است كه در زیر می خوانید.
اگر زمانی دست بردن در كار خلقت امری بعید جلوه می كرد، امروز ما در جهانی زندگی می كنیم كه اخبار كلونینگ شبیه سازی انسان و «آفریدن» انسان های دست ساخت بشر بحث رایج بسیاری از مجامع علمی است. مهندسی ژنتیك امكان انتخاب نوع و شكل و شمایل كودك آینده را برای انسان محقق ساخته است و دور نیست كه آفرینش انسان ها به امری سفارشی شبیه آنچه در كار وبار تجارت با آن مأنوسیم تبدیل شود. این سیر تصادفا به اینجا نرسیده است و بنابراین موضع گیری اخلاقی در برابر آن هم بیشتر نشان یك انفعال است تا دلسوزی، هر چند، مردمان عادی كه گناهی ندارند. سیر جدایی بشر از غایات حقیقی خویش و روی آوردن به غایات (بشر- خدای) جدید آن چنان بطیء و آهسته بوده است كه جز نخبگان متوجه این دور افتادگی نشده اند و از این میان نیز، جز جماعتی معدود، بقیه به نفع خدای جدید كنار رفته اند و باانتخاب، به این شرایط تن داده اند تا تمدنی حاصل شود كه در آن، طبیعت و آنچه در آن است، بی ملاحظه در اختیار بشری قرار گیرد كه سودای آفرینش بهشت در زمین و جاودانه شدن در آن را دارد.
در این گردونه كه در آن بشر به خدایی برنشسته، سالهاست كه مقوله هایی از قبیل اخلاق قربانی شده و از میان رفته اند و اكنون نیز در مواجهه با طبیعی ترین ثمرات پدید آمدن چنین دنیایی، به مرده اخلاق است كه لگد زده می شود تا بلكه گرهی از كار فروبسته انسان بگشاید و نمی گشاید.
آغاز و پایان یك تمدن كه اكنون برگرد عالم و آدم چنبره زده است با انسان است، انسانی آن چنان كه گفته شد. او به جای اینكه تلاش كند تا به آسمان برسد و مقام خلیفه اللهی را از آن خود كند، راه آسان تر را برگزیده است، آسمانی انتزاع كرده و خود را به خدایی آن متصف داشته است و از آن بدتر این كه پس از مدتی امر بر خود او نیز مشتبه شده است. او چنان در غفلت فرو رفته كه حتی از غفلت خویش نیز غافل شده است و دایره ادراكش نیز متناسب با عالمش تنگ و بسته شده است و به جایی رسیده است كه زیاد شدن دامنه دانسته هایش هیچ كمكی به حل مشكلات حقیقی او نمی كند. او نمی داند لازمه رهایی از این غفلت، تغییر نگاه او به دنیاست و نه بالا رفتن میزان اطلاعاتش شاید در هیچ دوره ای از دوران حیات بشر بر روی زمین، اطلاعات بشر از طبیعت و پیرامون آن تا این حد زیاد نبوده است،اما در عین حال در هیچ زمانی معرفت او نسبت به مسائلی كه به مقتضای زندگی در زمین باآنها روبه روست نیز تا این حد اندك نبوده است.
ادراك بشر جدید یا غایات مورد نظر او تناسبی عجیب دارد و علی رغم آنكه از بحث دور می افتیم، اما ملاك و میزان و مناط تشخیص بشر امروز برای پیش رفته بودن نیز همین است، دست یابی به تكنولوژی هر چه پیچیده تر برای تمتع از حیات به هر قیمت ممكن در چنین دنیایی اگر مسیح نیز بار دیگر ظهور كند و تمام هم خود را مصروف این مهم كه گفتیم نكند، می خواهد باشد یا نباشد. قبله بشر مدت هاست كه عوض شده است و در این قبله جدید «رب النوع تتمع است كه پرستیده می شود»، اما به محض آنكه پای غایات دیگری در میان باشد.
لامحاله همه این پیشرفت ها بی اعتبار و بی معنی می شود، همچنان كه با رنسانس، حقیقت در محاق رفت و از گردونه توجه خارج شد و قطعیت علوم طبیعی جای آن را گرفت. به ابتدای سخن بازگریدم: و از سوی دیگر، وضع انسان امروز بی شباهت به وضع «ترومن» در فیلم «نمایش ترومن» نیست. ترومن از ابتدای تولد تحت نظر یك كارگردان و درمقابل دروبین هایی قرار گرفته است كه یكایك اعمال و اقوال و حالات او را زیر نظر دارند و نوعی با جعل حوادث و اتفاقاتی كه او آنها را كاملاً‌ طبیعی می انگارد، سیر زندگی او را مشخص می سازند. او در اتمسفری می زید كه به هیچ وجه امكان احاطه یافتن بر آن و شناخت جهان پیرامون خویش را ندارد، یا بهتر بگوییم این امكان از او سلب شده است.
آنچه كارگردان و عوامل فیلم می خواهند، در حكم «وحی منزل» است و تردید در آن دیوانگی است و از این رو تحقیر خرد كننده و آزادهنده ای كه بر جان ترومن مستولی است، هرگز او را آزار نمی دهد، چون از واقعه خبر ندارد. و با این همه ‏، اگر كسی از حقیقت ماجرا باخبر باشد و بخواهد قواعد مورد نظر كارگردان را در هم بریزد و حجابی را كه میان ترومن و جهان واقعی حائل است با آگاه كردن او بدرد، از این عالم اخراج می شود.
چرا چنین است؟ امروزه زندگی بشر مقارن با عادات پیچیده ای است كه موافق طبع اولیه اوست و به همین جهت دوست ندارد این وضع را در هم بشكند واز وضعی كه در آن است بگریزد. اجازه خروج از اتمسفری كه انسان امروز را در برگرفته است به او داده نمی شود و این كار با نهایت دقت و هوشیاری انجام می شود، او چنان ترتبیت می شود تا بیانگارد كه دنیایی جز آنچه او در آن می زید وجود ندارد و از این بدتر، هیچ دنیای دیگری جز آنچه كه او اكنون در آن به سر می برد، ارزش زندگی كردن را ندارد.
شنیدن این حرف ها برای ما كه در این سوی عالم و در جایی زندگی می كنیم كه آن طرفی ها آن را جهان سوم نامیده اند و جزو كشورهای عقب مانده به حساب می آید، آن قدر انتزاعی می نماید كه ترجیح می دهیم به جای آن به درون همان عالمی بخزیم كه همه آن را قبول دارند. عاداتی كه تمدن جدید برای ما به ارمغان آورده است، گاه آنچنان پیچیده اند كه خروج از غفلت فراگیر ناشی از آنها بسیار سخت است. با هر انقلابی كه در زندگی بشر روی می دهد، بسیاری از این عادات درهم می ریزد و پوسته ای از غفلت را كنار می زند. اما خیلی زود ارزش های تعریف شده جدید، خود نیز رفته رفته عادات جدیدی می شوند كه باید آنها را به كناری نهاد و آنگاه انقلابی دیگر لازم است تا این حجاب های جدید است كه با طبع اولیه بشر سازگاری ندارد. طبع بشر طالب استقرار و بسامان شدن امور خویش در یك نظام نهادینه شده است تا متضمن استقرار و ثبات در عین حفظ آرمان هایی باشد كه غایت انقلاب بوده است.
در پناه این امنیت خاطر است كه می خواهد به كار دنیای خویش بپردازد. پس هر چه كه این امنیت را تهدید كند بد است و باید دور انداخته شود. شهید آوینی انقلاب اسلامی ایران را آغاز یك وضع جدید در دوران حاضر می داند و بر این گفته خود تأكید می ورزد. چرا؟ او انقلاب اسلامی را طلیعه ایجاد تغییری ماهوی در تفكر و نحوه نگرش به عالم و به دنبال آن، تغییر نسبت با جهان پیرامون خویش یافته است:
«حتی اگر هیچ برهان دیگری در دست نداشتم، ظهور انقلاب اسلامی و بهتر بگوییم، بعثت تاریخی انسان در وجود مردی چون حضرت امام خمینی (س) برای من كافی بود تا باور كنم عصر تمدن غرب سپری شده است و تا آن وضع موعود كه انسان در انتظار اوست فاصله ای چندان باقی نمانده است. حقیقت دین را باید نه در عوالم انتزاعی، كه در وجود انسان هایی جست كه به مقام خلیفه اللهی مبعوث شده اند. فصل الخطاب با انسان كامل است و لا غیر.»
بنابراین برای او همین نشانه كافی است. از نگاه او و در این مرتبه از تفكر، كه ورای سیاست و اقتصاد و مناسبات عادی قرار دارد، چندان مهم نیست كه این الگو موفق می شود پایه های حاكمیت ظاهری خویش را در اینجا گسترش دهد یا خیر اصل این اتفاق مهم است:
«عالم درگیر حادثه عظیم تحولی است كه همه چیز را دگرگون خواهد كرد و این تحول، خلاف این دو قرن گذشته نه از درون تكنولوژی، كه از عمق روح مجرد انسان برخاسته است. استمرار این تحول هرگز موكول به آن نیست كه تجربه تشكیل نظام حكومتی اسلام در ایران به توفیق كامل بینجامد، این امری است كه به مرزها محدود نمی ماند و اگر رنسانس توجه بشر از آسمان به زمین بازگرداند، این تحول بار دیگر بشر را متوجه آسمان خواهد كرد. این راهی است كه انسان فردا خواهد پیمود و چه بخواهد و چه نخواهد، لائیسم و اومانیسم در تمامی صورت های آن محكوم به شكست هستند.» او امام را كسی یافته كه آمده است تا نسبت بشر را با جهان تغییر دهد و یك بار دیگر كرامت از دست رفته او را به او بازگرداند. آوینی می داند چنین انسان هایی كه به یك باره ظهور می كنند و بیرون از دایره فهم زمانه می اندیشند زیاد نیستند. وجود آنها تمدن جدید و وابستگان آن را تا سر حد جنون می آزارد و این آزاری نیست كه بر سر تصاحب آب و تصاحب آب و خاك و لقمه ای نان حادث شده باشد. ریشه اختلاف در جایی دیگر است.
شاید به این ترتیب معلوم شده باشد كه چرا او ظاهراً شبیه كسانی كه كوچك ترین اطلاعی از وضعی كه در آن قرار گرفته اند ندارند، باز هم بی محابا و بدون ملاحظه، آرمان های روزهای اول انقلاب را تكرار می كند و سخن از فروریختن بنیان های تمدن غرب می گوید و رسیدن به توسعه اقتصادی و دموكراسی و رفاع اجتماعی و تكنولوژی را درست در ابتدای خیز برداشتن همه جانبه عناصر نظام برای رسیدن به آنها و در حالی كه به این مجموعه به مثابه ثابتات و اصول اصلی انقلاب نگریسته می شود تناقض های نهفته در باطن تمدن تكنولوژیك غرب می داند.
او متوجه اصلی شده است كه با وجود آن همه اصول ظاهرا خدشه ناپذیر دنیایی كه در آنیم رنگ می بازد و سیاست و اقتصاد و دیگر عرصه ها و كاروبار آنها‏ مادامی كه به این معنا توجه نكند به یك بازی بزرگ تنازع بقا تبدیل می شود.
از دیدگاه منشاء گرفته از دین وجود امام را تجسمی از انسان كاملی خواهیم یافت كه مصداق خلیفه الله است دست او دست خدا و اراده او، اراده خداست و از آن پس، این جهان است كه منتظر اراده او می ماند تا چه مراد می كند. كسی كه این نسبت را درنیابد و با وجودی این چنین، نسبتی را كه با دیگران دارد، برقرار كند امام را آن چنان كه غربی ها می گویند.
بنیادگرایی رادیكال، تندرو خواهد یافت كه بدون ملاحظه زمانه ای كه در آن زندگی می كند، در مقابل همه عالم ایستاده است و گردن كشی می كند، و این تلقی همان است كه لااقل مردم ایران در خلال سال های جنگ با آن نا آشنا نبودند. شهید آوینی ذات غربی را كه امروزه بر سراسر سیاره خاكی گسترش یافته و همه را به نفس كشیدن در هوای خود ناگریز ساخته است، موجودی می داندكه برای زنده ماندن خویش، فرهنگ خود را كه در صورت ابزار اتوماتیك و تكنولوژیك جلوه گر شده است، صادر كرده است و در خانه ای ظاهراً امن كه در سایه تغییر نسبت آدمیان و به تبع نفوذ این ابزار حاكم شده، باطن خود را از انظار پنهان داشته است.
باطن این تمدن هم چیزی نیست جز حرص سیری ناپذیری بر غلبه مسرفانه بر طبیعت به هر قیمت ممكن. از جمله این قیمت ها نیز حذف و عدم شأن و منزلت و كرامت انسان است. انسان در این تمدن، حیوان ناطقی است كه در جست و جوی بهشت زمینی وتحقق آن در همین دنیا است، بدون این كه بداند چنین چیزی مسیر نیست و نهایتاً این سیر به آنجا خواهد رسید كه خود انسان را نیز به نفع تكنولوژی مصادره كند. اتفاقی كه اكنون روی داده است.
شهید آوینی به ما می گوید كه بشر غربی،اكنون در آخرین منازل سیری كه در پیش گرفته است، به حقیقت این تعریف از انسان كه حیوانی ناطق است واقف شده است و مفری می جوید تا خود را محفوظ دارد و آن را نمی یابد.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 31






دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: انسان ،
آخرین ویرایش: - -